تبليغاتX
-> Love is .............. - تقديم به جاويدترين عشق

Love is ..............

همراز سکوت

تقديم به جاويدترين عشق

حالا احساس می کردم گم شدن و گمگشتی هم حقیقت است. و غیبت هم. و هجرت در درون هم
چه دور و دراز بود این راه،
با لحظه های کوتاه.
تصور این که نیمۀ گمشده ام را بیابم، هم خوشحالم کرده بود و هم نگران. یافتن هر گمشده ای خوشحال کننده است. اما نگران از این بودم که او را در کجای وجودم جای بدهم. حالا چندين سال بود که با نیمۀ پیش خودم زندگی کرده بودم و به جای خالی نیمۀ دیگرم خوگرفته بودم.
لای پنجره را به روی تاریکی بازگذاشتم.
نشستم و خیره شدم به تاریکی.
خیره شدم به ظلمات، که اسکندر بیهوده برای یافتنش رنج سفر را به خود تحمیل کرده بود.
در دور و نزدیک چراغ هایی تاریکی را سوزانده بودند. و پنجره ها به رنگ گل بهی حکایت از تواضع تاریکی داشتند.
احساس می کردی که تاریکی در حفره های خود عفو عمومی داده است.
گزارشی که چشمم آورد شباهت غریبی به خبر دست اول ساهاک داشت.

 و من شرمنده دلم شدم!

باید که این فعل دوست داشتن فعل بسیار بغرنجی بوده باشد. با هزار بند بر پا.

بندهایی که هرکدام آبستن بندهایی دیگر است. فعلی است که انجامش به دست خود آدمی نیست و هیچ کس نمی تواند به تنهایی تصمیم به دوست داشتن کسی بگیرد.
همین است که هروقت که تصمیم می گیری که دوست بداری، می افتد مشکل ها. از قدیم.
پیوستن به نیمۀ دوم هم کار آسانی نیست. او هم رفته رفته بندهای خودش را یافته است.
به گونه ای غریب باورم شد که نیمۀ تبعیدی بدنم، ناآشنا با درگیری های سامان نیافتۀ درونم، می تواند بیشتر از این یکی نیمه ام با من سر سازگاری داشته باشد. برای ازمیان برداشته شدن رودربایستی ها هم وقت باقی مانده کفایت نخواهد کرد!
با همۀ تن و جانم در انتظار نیمۀ دومم بودم. تصمیم داشتم، بدون قهر و آشتی های وقت کش، به محض پیداشدنش به تاریکی بدون پستی بلندی بسنده کنم و دیگر به هیچ آزمایشی تن درندهم!

از شواهد زیادی پیدا بود که در پشت پنجرۀ گل بهی رو به رو اتفاقی در حال افتادن است.
اتفاق هم شخصیت غریبی دارد. جذابیت از ویژگی های بی درنگ اتفاق است.
می توانم به خودم بقبولانم که انگیزۀ اصلی طراحان نخستین پنجره ها، میل درونی به در جریان قرارگرفتن در روند اقلا بخشی از رویدادها بوده است.
اگر یک روز بایستم جلو پنجره و هیچ کسی را نبینم که اقلا می گذرد، فکر خواهم کرد که خیابان را به جای دیگری برده اند و جایش را چشم اندازی از فضا گرفته است. حالا اگر زنبورها، مگس ها، پروانه ها و پرندگان هم پیدایشان نشوند واویلا! بدون آن زن زنبیل به دست که از کنار پنجره می گذرد و برایت این امکان را فراهم می آورد که بخشی از اندوهت را به زنبیلش بریزی، چه خاکی می توانی بر سرت بریزی؟
فکر می کنی که اتفاق رونق زندگی است.
مرد با شتاب در دو اتاق کنارهم رفت و آمد داشت. اتاق پهلویی گاهی در اختیار خود تاریکی بود و گاهی در اختیار نوری گل بهی. تاریکی در روشنایی دیده نمی شد!
دلم می خواست بخزم به بیرون، از عرض خیابان بگذرم و خودم را برسانم به زیر پنجرۀ روشن و تا جایی که ممکن است به اتفاق نزدیک شوم. اما می ترسیدم که به طور غیرمترقیه ای سر از خود اتفاق در بیاورم.
معمولا جز آن هایی که به مجازی بودن برخی از حقایق قائل اند، هیچ کس دوست ندارد که بیگانه ای را به اتفاق خودش راه دهد.
حالا دلم شور می زد که اتفاق دارد به پایان خودش نزدیک می شود. حس جادویی غریبی مرا به همسایۀ رو به رو پیوند می زد. باور کرده بودم که چیزی مشترک درمیان است

.

غريبه اي آشنا يا آشناي غريب؟


غوطه ور در وسوسه، تصمیم گرفتم که روز بعد، رک و روراست از خود او بپرسم که شب پیش چه اتفاقی افتاده است!
بی درنگ پشت کارت پستالی از یک اسب، که از مدت ها در کشوی میزم داشتم، نوشتم که فردا ساعت ده صبح و یا چهار بعد از ظهر و یا هروقتی که او خودش صلاح می داند برای کاری مهم منتظر او خواهم بود.
هوای بیرون سرد و گزنده بود.
با حالتی مصمم و مستقیم به در خانۀ همسایه رفتم و از شکاف در توانستم نیمی از کارت را به درون بفرستم و بعد با فراغ بالی غیرمنتظره به اتاقم بازگشتم.
دو دقیقه بعد، مشغول درست کردن قهوه بودم که زنگ زدند. پاسی از نیمه شب گذشته بود. در را که باز کردم، همسایه را با دسته گلی نیمه جان پشت در یافتم. او مانند کسی که به دعوت معشوق پاسخ داده است، خوشحال بود. من کمی دستپاچه شده بودم. گل ها را، که پیدا بود از گلدان اتاقش برداشته است و هنوز خیس بودند، از دستش گرفتم و خواندمش به درون. مثل بچه ها اطاعت کرد.
مردی بود تقریبا به سن و سال من. اما راست قامت و استوار.
میهمانم نشست. برای او هم قهوه ریختم. فنجان را که جلوش می گذاشتم گفتم، روزهای غریبی است. اتفاق پشت اتفاق...
ناگهان افسرده شد و با اندوه محسوسی گفت، اما او از این که هیچ اتفاقی نمی افتد شکایت دارد.
گفت، شب که می شود، کار او از اتاقی به اتاقی رفتن است و برگشتن. تا اقلا حرکتی کرده باشد! گفت:
«
همه چیز باطل است. انسان را از مشقتی...».
صبر نکردم. دستم را بردم به کشوی میزم و خبر دست اول ساهاک را کشیدم بیرون و خواندمش:
«
همه چیز باطل است. انسان را از مشقتی که زیر آسمان می کشد چه منفعت است؟ یک گروه می روند و گروهی دیگر می آیند. و زمین تا به ابد پایدار می ماند.
آفتاب طلوع می کند و آفتاب غروب می کند و به جایی که از آن طلوع کرده است می شتابد.
باد به طرف جنوب می رود و به طرف شمال دور می زند. دورزنان و در تب و تاب می رود و بازمی گردد.
همۀ رودها به دریا می ریزند و دریا پرنمی شود. دریا به آبشخور رودها بازمی گردد. همه چیز آکنده از خستگی است که آدمی آن را بیان نتواند کرد.
چشم از دیدن سیر نمی شود و گوش از شنیدن.
آن چه بوده است، همان است که خواهد بود و آن چه شده است، همان است که خواهد شد.
زیر آفتاب هیچ چیز تازه ای نیست. آیا چیزی را می توان یافت که بشود گفت که ببین این تازه است»؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1381ساعت 12:40  توسط venouse  | 

 
***********************************************************************--> " *-*-*- *** ***