تقديم به جاويدترين عشق
باز آن شب،
مثل هرشب، خوابم نبرد. در آن شهر دور.
خودم را به
کنار پنجره کشیدم.
بیرون تاریک
بود. نه درختی پیدا بود و نه دیواری و نه هم کوهی.
احساسی غریب
دستم داد. حالا که هیچ چیز سر راهم را نگرفته است، نگاهم را بفرستم به اعماق. تا
دورترین اعماق. تا برسم به حقیقت خودم.
سال ها بود که پاره ای از خودم را به گناه مجازی بودن تبعید
کرده بودم و دیگر سراغش را نگرفته بودم.
حالا احساس می کردم که در دنیا چیزی مجازی وجود ندارد.
حالا با تمام وجودم احساس می کردم که همه چیز حقیقت است. حتی دروغ و خیال. درست مانند تولد و مرگ. و حقیقت فاصلۀ میان مرگ و
زندگی است. بدون کوچک ترین حفره ای درمیان
که حفره خود حقیقت است.
درخت ها و
دیوارها و کوه ها به طرز غریبی میدان خالی کرده
بودند. تاریکی همۀ موانع سر راهم را
قتل عام کرده
بود. د تمام طول عمرم متوجه نشده بودم که در تاریکی هیچ مانعی سر
راهم را نمی گیرد.
چند سال
پیش، شبی در کویر نزدیک بود که به
این کشف بزرگ
دست یابم. اما تاریکی نتوانست در ذهنم همۀ بلندی ها را منقرض کند.
هنوز دستخوش بازیگوشی بودم و هنوز ذهنم شلوغ تر از آن بود که حقیقت در زیر دست و پا نماند و گم نشود.
حالا احساس
می کردم گم شدن و گمگشتی هم حقیقت است.
و غیبت هم. و هجرت در درون هم.

حالا، در آن شهر دور، تا به پنجره نزدیک شدم، دیدم که حقیقت پشت
شیشۀ پنجره ایستاده است و منتظر من
است. منتظر چشمم. برای سفر به اعماق دور. تا جایی که
در پشت دریا هم دریاست. و آن طرف تر چیزی نیست. جز آسمان و تنهایی. و تنهایی هم پاره ای از حقیقت است.
حقیقت در پشت
پنجره در انتظارم بود. و تاریکی همۀ موانع را از سر
راهم برداشته بود. کافی بود که از زخمی شدن تاریکی
نهراسم و لیوان را بردارم و بکوبم به شیشۀ پنجره. از فکر زخمی شدن تاریکی خنده ام گرفت. تاریکی قدرتی جادویی دارد. هرکجایش
را که زخمی کنی بی درنگ جای زخم را با
خودش پر می کند و از خودش به خودش مرحم می مالد.
دلم خواست که
بی درنگ کوله باری بیاویزم به پشت چشمم و روانۀ راهش کنم.
حالا بزرگ ترین کوه ها هم نبودند. تاریکی میدان را به انحصار
خود درآورده بود. حالا حتی خطوط مایل هم منقرض شده
بودند و چشمم می توانست، به هرکجایی که اراده
می کند، به خط مستقیم پیش برود. تاریکی قوس زمین را هم به حقیقتی منقرض تبدیل کرده بود. به چشمم سپردم که دیگر از آن لحظه
لفظ تبعید هم مفهومی حقیقی است و جدا از
حقیقت یکپارچۀ عالم نیست و فیلسوفان از سرنادانی
بخش های فراوانی از حقیقت را مجازی انگاشته اند. و در تنیجه، حقیقت
از بسیاری از پاره های تن خود جدا افتاده است. بسا از زیباترین پاره های گوهر خود. از همین است این همه درماندگی انسان مبهوت
و درمانده. با این همه داغ جای خالی. فکر
کردم به این لفظ ناکارآمد «مجازی». فکر کردم به حقیقت
وسوسه ها. وسوسه هایی که هرکدام بالقوه کوهی استوار از زیبایی هستند و به اشتباه فیلسوفان به کناری نهاده شده اند. و آفرین گفتم
به عرفان و عارفان! و عاشقان وسوسه ها
که ضربان قلبشان را بهتر می شنوند.
همین امروز بود که بعد از ظهر با تمام هیبت وجودش جلو پنجره
ایستاده بود. من این طرف پنجره نشسته بودم
و می خواستم ببینم که بعد از ظهر با خودش، با حقیقت
خودش چکار خواهد کرد. فکر کردم معمولا صلابت حضور بعد از ظهر دست کم گرفته می شود. مخصوصا در روزهای پاییزی. و بارانی هم.
وقتی که با حقیقت نارس حضور کسی در درونت
تنها هستی.
معمولا وقتی
که از پنجره به بیرون نگاه می کنم، مثل شب ها
پیش از خواب، مدتی خودم را تشییع می کنم. حالا سال هاست
که به این کار عادت کرده ام. .
هنگامی که
خودت را تشییع می کنی، واقعیت مرگ ملموس می شود.
معمولا، چون از تنهایی بیزارم، تشییع شلوغی را برای خودم ترتیب می
دهم. و پس از تشییع، کسانی را که برای
تسلیت به خانه ام آمده اند می بینم و به راحتی در چهره
هایشان می بینم که قاطعیت غیبتم را باور کرده اند.
بدم نمی آید
که موسیقی هم باشد. همنوازی دف و یا قطعه
ای مثل «بولِرو» از راول. تا
میهمانانم
بتوانند به راحتی پچ پچ کنند و به هم بگویند که تا همین دیروز حرف می زده ام و همین در و دیوار را و پنجره ها را می
دیده ام... و این اتفاق بارز دیروز افتاده
است.
چند لحظه دست
چپم را رها کردم به بیرون. بعد باران را با پلک هایم شورکردم. دستم بوی آسمان می
داد. بوی آشناي غريب.
فرقی نمی کند
که نسیم، یا باد از کدام سوی می آید. بوی آشنايش را می شناسم.
مردی دلتنگ هم پشت پنجرۀ رو به رو ایستاده بود. سواد چشم هایش
برایم آشنا بود. به خوبی بعد از ظهر. نگاه می کرد به
آسمان که عظمتش غربتش را از پای
درنیاورده
است.
نمی دانستم
بوی کدام آسمان برایش آشناتر است. با دست هایش
دو طرف قاب پنجره را گرفته بود. .
روی شیشۀ
پنجره قطره های بی طاقت باران، با حالتی
خیلی مرسوم، به طرف پایین می لغزیدند و صلیب
را به بازی می گرفتند. خیال می کردی که مثل آدم های یکدست، دیگر
هرگز به شکل یک صلیب واقعی درنخواهد آمد.
پشت انبوهی
از هزاره ها. آن سوی عصر یخبندان. هیاهوی پرسکوت
دیوان و ددان بود، در اعماق جو. با رنگی ناشناس و فراری.
رنگی از خود گریخته. مهجور.
باران سرگرم
آفریدن تفاهم بود. .
فکر کردم که
باران همیشه انباشته از حرف های ناگفته است.
فکر می کنی
که حرف باران هرگز تمام نخواهد شد.
دریا هم زمزمه می کند و هم می گوید و هم داد می کشد
و می غرد. در عین حال رسم لطف و طریق می داند.
فکر می کنی
که باران دل از دلش نمی کند. به هزار زبان. و
در کنار صخره های سنگی لب دریا. بی
اختیار دلم
خواست که کاش زمزمۀ بخار فنجان قهوه ام را می شنیدم. قهوه ام سرد شده بود و فکر
می کردی که آب درون فنجان هرگز در جایی
نباریده است و آبی فی البدیه است...
فکر کردم کاش می توانستم باران را دیوانه کنم. تا از سر دیوانگی
هرچه دارد بریزد به بیرون و تکلیف همه و من را
روشن کند! باید چیزی ناگفته وجود داشته باشد.
نیازی به
فلسفه نیست. چیزی نا گفته از قلم افتاده است. چیزی دست کم از جنس آیینه. اگر نه، از جنس جام جهان بین.
سرم را که
دوباره بلند کردم، در پنجرۀ رو به رو مرد جایش را عوض کرده بود. او دیگر نبود.
یک آن فکر کردم که جایش را به نیستی بخشیده است. از مهربانیش
دلم گرفت. یک دل گرفتگی غیرمترقبه. مثل این
گونه مواقع. او رفته بود و جایش را در پشت پنجره
برای من گذاشته بود.
فکر کردم که
جای آدمی خیلی بارز است. آدمی
هم ممکن است
مثل یک گلدان داغی از خود برجای بگذارد. یا تابلویی که مدتی بر
روی دیواری قرار داشته است. من خیلی پیش آمده است که با دا غ تابلو ها بیشتر از خود آن ها زندگی کرده ام.
داغ تابلوها
را راحت می شود با داغ یک خاطره مقایسه کرد. داغ
خاطره ها هم شباهت غریبی به تابلو دارند. مثل داغ
یا داغ های یک آشنایی غیر مترقبه.

در حقیقت
خاطره را لایه های یک مشت داغ درست می کنند، که اگر تکانش ندهی تبدیل به فسیل می
شود.
فکرکردم یک
بار دیگر تاریکی را لمس کنم. حس غریبی داشتم که تاریکی از نزدیک ترین جای به خودش
تا به اعماق همۀ فاصله را حذف می کند.
تاریکی قدرت
غریبی دارد در یکدست کردن جهان و اجازه ات می دهد که به صدای تپیدن قلبت اعتنای
بیشتری بکنی!
اظلمات حقیقت
را بی مهابا می کند و رهایی می بخشد از بند روزگاران.
ظلمات بستر حقیقت است. به دور از چشم اغیار. آدمی به آسانی با
تاریکی یکی می شود و بی نیاز از مرزها.
مرزهایی که میان تولد و مرگ سرگردانند و هرگز توان آن را
نمی یابند که از اعتبار نیفتند. و همیشه احساس می کنی که مرز، مثل افق دریا، ناشی از خودش نیست، حاصل میدان دید تو است. بی درنگ
احساس می کنی که مرز دروغ محض است. مانند
افق!
حالا می
توانستم پارۀ تبعیدی خودم را با
نوازش تاریکی
لمس کنم. دعوتش بکنم به اتاق. بنشانمش رو به رویم و یا در کنارم.
سؤال پیچش کنم و از او بخواهم تا از خاطره های بدون بامنش برایم تعریف کند و بگوید که به کجاها سرزده است و روزگار را
بدون من چگونه سپری کرده است. و از او بپرسم
که خبر دست اول چه دارد؟ و بعد در کنار او آرام بگیرم.
دستم را
آهسته بردم به سوی پنجرۀ کشویی. پیش از این که اراده کنم آن را گشودم.
تاریکی سردی صورتم را نوازش کرد. تاریکی توی اتاق که آمد دیگر
دیده نمی شد. تا آن شب هرگز فکر نکرده بودم که
تاریکی تنها موجودی است که در روشنایی دیده نمی شود.
دستم را از
پنجره فرستادم به بیرون، تا تاریکی را لمس کنم. هچ مقاوتی نکرد. بدنش سرد بود. فکر
کردم لابد سردش است. اندامی تنومند داشت.
فکر کردم
لابد چشمم توی راه غریبی می کند. اما بلافاصله یادم آمد که تاریکی نخواهد گذاشت که
کسی چشمم را ببیند.
رنگ گل بهی
مهربانی غریب دارد. احساس می کنی که در آن واحد می تواند میزبان همۀ رنگ های عالم
باشد. مثل یک چنار پاییزی.
حالا احساس می کردم که رنگ نارنجی پنجره ها می تواند خیلی
تودار باشد و می تواند هم میزبان زیباترین
لطافت ها باشد و هم هولناک ترین اندوه ها و پلیدی
ها. آن شب هیچ حوصله ای برای پلیدی ها نداشتم...
تاریکی فرقش
با دیگر پدیده های دنیا در این است که باخودش فرقی نمی کند. متلون نیست. یکدست
است. و در روشنایی دیده نمی شود.
همیشه صبح ها از خودم می پرسم، پس آن همه تاریکی چه شد؟ بعد فکر
می کنم که خودش را در جایی امن پنهان کرده
است. در جایی به بزرگی خودش. و خطر که تمام شود،
بازخواهد گشت و همۀ بلندی ها را منقرض خواهد کرد و میلیاردها جایش را هم که آتش بزنی، زخم نخواهد برداشت.
دوباره باران
تندی شروع شد.
فکر کردم
تاریکی شسته می شود.
فکر کردم
تاریکی خیس شده است. با این همه، تاریکی از باران فرار نمی کند.
بچه که بودم
فکر می کردم که تاریکی دیو دارد.
حالا می فهمم
که ترسم از عظمت تاریکی بوده است.
هنوز هم ترسم
کاملا نریخته است و فقط شب هایی که باران می آید، فکر می کنم که توی تاریکی تنها
نیستم.
تفاهمی که زمزمۀ باران فراهم می آورد آرامم می کند. لازم نیست که
بفهمی چه می گوید. مهم این است که سکوت
می شکند. با میلیون ها ضربه.
فکر کرده
بودم که نیمۀ دومم موجودی مجازی است.
بعدها چند بار تا نزدیکی های این حقیقت رسیدم که در دنیا چیزی
مجازی وجود ندارد، اما هربار اتفاقی غیرمترقبه
میان من و حقیقت فاصله انداخت...
ادامه مطلب